دلتنگی های نفیس

پنجشنبه ی کهن

امروز پنجشنبه ست.پنجشنبه ای که سالهاست منتظر شم....پنجشنبه ای که حتی ازش خجالت می کشم.پنجشنبه ای سالها شده بود برام آرزو..... امروز بعد از دوسه سال می رم سر مزار بابابزرگ و عمو سعید.... چرا تو این سالهای گذشته من انقدر خودم و در گیر درس و مشق کرده بودم که حتی یه عصر پنجشنبه رو به رفته ها فرصت ندادم.....چقدر حسرت میخوردم وقتاییی که همه می رفتن بیرون ومن می پرسیدم کجا میرید و مامان میگفت سر مزار.... امروز سالگرد عمو سعیدهست و شب هم خونه ی مامان بزرگ جلسه قرآن هست و دیگه دمای بالای چهل درجه ی این شهر گرمسیری مهم نیست چون بابابزرگ و عموم منتظرند... خدایاااااا من امسال واسه گره مشکلم عمو سعید رو واسطه کردم....خدای من ، دیگه به هی...
11 تير 1394

روز مرگی های تابستونی

روز گذر تابستون 94+ یک ماجرای کوچک و یک درس بزرگ!!! توی این روزهای گرم تابستونی حسابی حو صلم سر رفته...چرا باید زمان هام بیهوده بگذره؟ تنها کار مفیدم در طول روز قرآن خوندنه ...به اضافه اینکه گاهی تو کارای خونه به مامان کمک می کنم.... خلاصه اینکه تصمیم گرفتم یه هنر جدید یاد بگیرم...به نظرم دنیای هنر تنها دنیاییه که می تونه تمام وجود یه آدمو آروم کنه و تنش  ها رو دور کنه ...البته در صورت وجود علاقه!!!! من تصمیم گرفتم ویترای ( نقاشی روی شیشه )رو یاد بگیرم ...عمه الی دوره شو قبلا دیده بود و آموزشگاه داره و بنظرم می تونست  کمکم کنه...... ادامه ماجرا به روایت داستان..... به عمه الی اس دادم و گفتم وسایل ویترای از...
10 تير 1394

بدون عنوان

آخیییییش دلم وا شد...چه قالب خوشملی....نمی دونم واقعا چه علاقه  ای به عوض کردن قالبام دارم. ولی این یکی خیلی خوبه..... ماجرای افطاری ......به زودی..... راستی اینم آدرس وب دختر داییمه که واسه تولدش هدیه دادم. www.sepide.niniweblog.com حتما بهش سر بزنید.....ممنون. راستی پرستو جون چی کار کردی؟ وبت درست شد؟ ایمیلم رسید؟
6 تير 1394

ماجرای افطاری

توی دوسال گذشته ماه رمضون افطاری نداشتیم .اونم به خاطر درسای من.امسال مامان دوباره تصمیم گرفت افطاری بده. مهمونی امسال بزرگتر از سالهای قبله و به همین خاطر تو خونه نیست! تو رستوران عمه الی هست یعنی رستوران هتل بابابزرگ..... که اونم تو شهریه که نیم ساعتی با شهر ما فاصله داره... خب جریان از این قراره  قبلا مامان بزرگ اینا اونجا زندگی می کردند و مزار عمو سعید و بابابزرگ اونجاست و به رسم هرساله  توی یکی ازشبای رمضون  توی یکی از مساجداون شهر مذکور جلسه قرآن واسه عمو سعید هست...... حالا بحث سر این بود که  بابا می گفت باید شب افطاری و جلسه قرآن یکی باشه ک نخوایم دودفعه بریم اون شهر.......و همون شب مهمونی بعد افطار خودشو ...
3 تير 1394

بدون عنوان

سلام پرستو جون ایمیل زدم اگه نمی رسه دستت مشکل از رایانا هست چون واسه من باز نمیشه و مجبور شدم توی وطن میل یه ایمیل جدید بزنم .اگه رسیده که خبرم کن اگه نه تو وطن میل یا یه جای دیگه ایمیل  درست کن
2 تير 1394
1